ذبيح الله صفا

770

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

من و تو عارض ذات وجوديم * مشبّكهاى مشكات شهوديم همه يك نور دان اشباح و ارواح * گَه از آيينه پيدا گَه ز مصباح من و تو برتر از جان و تن آمد * كه اين هردو ز اجزاىِ « من » آمد بود هستى بهشت امكان چو دوزخ * من و تو در ميان مانند برزخ چو برخيزد ترا اين پرده از پيش * نماند نيز حكم مذهب و كيش * * تو مىگويى مرا خود اختيارست * تن من مركب و جانم سوارست ندانى كاين ره آتش‌پرستى است * همه اين آفت و شومى ز مستى است كدامين اختيار اى مرد جاهل * كسى را كو بود با لذّات باطل چو بودِ تست يكسر همچو نابود * نگويى كاختيارت از كجا بود مَوثّر حق‌شناس اندر همه‌جاى * منه بيرون ز حدّ خويشتن پاى هر آنكس را كه مذهب غيرجبر است * نَبى فرمود كاو مانند گبر است « 1 » چنان كآن گبر يزدان و اهرمن گفت * مر اين نادانِ احمق ما و من گفت بما افعال را نسبت مجازى است * نسب خود در حقيقت لهو و بازيست مقدّر گشته پيش از جان و از تن * براى هركسى كارى معيّن جناب كبريايى لاابالى است * منزّه از قياسات خيالى است چه بود اندر ازل اى مرد نااهل * كه اين يك شد محمّد و آن ابو جهل كسى كو با خدا چون و چرا گفت * چو مشرك حضرتش را ناسزا گفت خداوندى همه در كبريائيست * نه علّت لايق فعل خدائيست كرامت آدمى را ز اضطرارست * نه ز آن كو را نصيبى ز اختيارست ندارد اختيار و گشته مأمور * زهى مسكين كه شد مختارِ مجبور

--> ( 1 ) - اشاره است بدين حديث : القدرية مجوس هذه الامة